اسكندر بيگ تركمان
192
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
ذكر شهادت شاهزادهء مغفور سلطان حيدر ميرزا و قرار سلطنت و پادشاهى اسمعيل ميرزا و قضاياى او سابقا سمت گزارش يافت كه در شبى كه واقعهء هايلهء شاه جنت مكان روى نمود سلطان حيدر ميرزا كه مدعى سلطنت و ولى عهدى بود حسب الاشاره پدر عاليقدار يا برأى و تدبير والدهاش يا به اختيار على اى التقدير در دولتخانه توقف نموده بودند آنجا را بحصول مقصود نزديكتر دانست و از عدم اقبال و تيرگى بخت از مطلب دور و از نعمت حيات مهجور ماند از آثار و علامت او باز شاهزاده بسخن زنان ناقص عقل كوتاه خرد عمل نموده اعوان و انصار بيرون گذاشته خود را در اندرون دولتخانه توقف نمود ديگر آنكه بحسب اتفاق كشيك دولتخانهء همايون از جماعتى بود كه باسمعيل ميرزائيان متفق بودند و شاهزاده از آن غافل افتاد كه در آن شب اضداد او كشيكچىاند و محتمل است كه دروب دولتخانه مسدود ساخته احدى از نيك خواهان او را باندرون نگذارند بىتقريب توقف نموده خود را محبوس آن جماعت ساخت ديگرى آنكه پريخان خانم كه عاقلهء روزگار بود با او معاند و معاون اسمعيل ميرزا بود در آن شب بدست سلطان حيدر ميرزا گرفتار شده بود باندك تملق و چرب زبانى او بازى خورده شرح واقعه آنكه در شبى كه اين صورت روى نمود پريخان خانم خود را در حرم سراى اقبال در دست شاهزاده اسير و گرفتار ديد بجز ملايمت و فروتنى چارهء نيافته از روى عجز و اضطرار عرض كرد كه عورات خفيف العقلاند اگر از نقصان عقل و كوته خردى از من تقصيرى واقع شده باشد اميدوارم كه رقم عفو بر زلات اين صحيفه كشيده جان بخشى نمايند كه بعد اليوم سالك طريق متابعت و خدمتكارى بوده يكسر مو خلاف رضاى اشرف از اين بيچاره صدور نخواهد يافت و فى الفور پاى برادر را بوسيده بوالدهء ميرزا گفته بود كه گواه باش كه در پاى بوسى پادشاهى و مباركبادى جلوس اشرف هيچكس بر من سبقت ندارد شاهزاده از غايت ساده لوحى به اين چاپلوسى از راه رفته با همشيره اظهار تلطف و مهربانى كرده به او گفته بود كه هرگاه تو با من در مقام محبت بوده برادرت سلطان سليمان و خالت شمخال سلطان را با من مشفق سازى نزد من عزيزتر از زمان پدر خواهى بود عليا لله حضرت خانم بر طبق اين معنى شاهزاده را تكليف قسم نموده و او هيكل مصحف بيرون آورده قسم ياد نمود خانم رخصت طلبيد كه به منزل خود رفته برادر و خالو را به خدمت آورد شاهزاده اعتماد بر قول او كرده رخصت داد و او در راهى كه از باغچه حرم بميدان اسب ميرفت گشوده بيرون رفت و شمخال سلطان خالوى خود را آورده كليدان درگاه را به او سپرده و او با سيصد نفر چركس كه همگى دشمن شاهزاده بودند صاحب اختيار در حرم گشتند عاقبت معاندان از آن درگاه بباغچه حرم داخل شده شاهزاده را چنانچه مرقوم ميگردد بشهادت رسانيدند و عليا جناب خانم اگر چه با برادر ساده دل چنان غدرى كرد اما عاقبت بشئامت آن گرفتار آمده از عمر و دولت تمتعى نيافت و شرح آن در محل خود سمت گزارش خواهد يافت القصه نواب ميرزا صباح آن روز تاج شاهى بر سر نهاده شمشير خاصهء شاه جنت مكان را حمايل كرده